آلوچه خانوم

 




دفترچه يادداشتهای آلوچه خانوم و همخونه اش



Saturday, July 26, 2008





چند سال آخری که خانه ی پدرم بودم, حمید هامون تکیه داده به تفنگ پدر بزرگش , منتظر رسیدن مهشید! بالای سرم نشسته بود . پوستر فیلم هامون بالای تختم به دیوار بود ... از معدود هامون دوستان خوشبخت بودم که پوسترش را داشتم ... همان وقتهایی بود که هر چه را که می خواستم زیر سنگ هم که شده پیدا میکردم . مثل آن شماره" گزارش فیلم" که عاطفه رضوی وقتی اسمش توی فیلم "نرگس" بود با روسری سفید روی جلدش لبخند می زد. همانی را میگویم که جواز گرفتن کارت ورود به سالن تاتر شهر بود. بعد از یک روز صف ایستادن آخرین کارت ورودی به من رسید . ده اسفند سال 70 . اولین جشن گزارش فیلم . یا مثل پوسترهای دیوار روبرو . آن طرف اتاق بالای تخت خواهرم که پر بود از عکسهای سیاه و سفید که بیشترشان در واقع زیراکس تصاویر ادمهای مورد علاقه مان بود, ماشالله یکی دو تا هم نبودند ... می گفتم دریا دلم می توانم این همه ادم را یک جا دوست داشته باشم . وسط آن زیراکس ها پوستر تاتر "بچه ی تابستان" هم بود – یک وقتی مفصل برایتان ازش میگویم حتما, که رضا عطاران درش بازی میکرد وقتی که هنوز خوابگاه امیر آباد زندگی میکرد و دانشجوی طراحی صنعتی بود هیچکس نمی شناختش - و همینطور پوستر کارگردان مرحومش ! جوانی مشهدی به نام " حسن حامد ". این دیوار سیاه و سفید روبروی دیواری بود که فقط پوستر هامون را در دلش جا داده بود و من در ان سالها در گیر این دو نام بودم " حمید هامون " و " حسن حامد " می بیند چقدر هم با هم هماهنگی دارند؟! ..

می گویند خاک مرده سرد است . گاهی دروغ میگویند باور کنید ! ... از صبح جمعه ی پیش تا همین الان انگار کسی قلب مرا توی مشتش گرفته و فشار می دهد ! نمی دانم کی بالاخره دستش را شل میکند قلبم را ول می کند . یک هفته است که سعی می کنم سر در بیاورم چرا ؟ دقیقا چرا ؟ که اولین بار نیست از این اتفاق ها در این جغرافیا می افتد ... مگر قسمت هنرمند ما در این خاک پرگهر بیشتر از تکیدگی وقتی که اصلا انتظارش نداری و مرگ پیش ازموعد است . اما چرا؟

سعی میکنم به خاطر بیاروم . کی بود !؟ از کجا شروع شد ... مهر 69 ! همان مهری که چهاردهمش " سمفونی مردگان " را از مهسا کادوی تولد گرفتم ولی خواندنش تا 71 طول کشید !!!! – جدی چرا؟! - من هامون را در اکران اولش که می شد تابستان آن سال , ندیدم. مسافرت بودم یعنی - آن وقتها فیلم ابتدا فقط در تهران اکران می شد - بعد که آمدم هامون را برداشته بودند. با یاسمین و مهسا رفتیم سینما شهرقصه " ای ایران " تقوایی را ببینیم - از سال قبلش بدون بزرگتر و تنهایی سینما رفتن را با "سرب " کیمیایی شروع کرده بودیم - تمام مدتی که در سالن انتظار گذشت من از این دو تا در مورد آدمی به اسم حمید هامون شنیدم آنقدر هیجان زده بودند که فکر میکردم حتما بلایی سرشان امده ... این دو تا که حالشان خوب بود ! – اینها را که مرور میکنم به این فکر می کنم چقدر جالب است با تمام غر هایی که می زنیم یک تابستان سمفونی مردگان چاپ می شد ! مهرجویی هامون , علی حاتمی مادر, ناصر تقوایی ای ایران را بعد از جشنواره در نوبت اکران داشتند , فکرش را بکنید !!!! شاید باید این نکته را در نظر بگیریم که خاتمی وزیر ارشاد بود آن روزها –

از اولین دیدار حمید هامون خاطره ی مبهمی دارم ... اینقدر یادم می اید که یک روز بعد ازمدرسه با پگاه و پریسا رفتیم سینما صحرا سه راه طالقانی . اینقدر می دانم که وقتی از سالن سینما آمدم بیرون دیگر آدم قبلی نبودم ! نه که همچین چیزی قبلا پیش نیامده باشد , مثلا یادم می آیدم اولین بار که یک روزی در پائیز 65" بایکوت" مخملباف را که دیدم سینما برایم یک چیز دیگر شد. سیزده سالم بود. تا قبل از آن سینما جایی بود که حتما باید با پاکت تخمه می رفتی . از بعد از آن سینما رفتن امر مقدسی بود آداب و آیینی داشت.
اما " هامون " یک چیز دیگر بود ! اگر به هر دلیلی تجربه نکرده اید, نمی دانید دیدن " هامون " در زمان خودش روی پرده سینما یعنی چه؟! انگار چشم و گوشتان را باز میکرد. یکی از مهمترین اتفاقهای زندگی تان روی پرده سینما رقم می خورد. بیننده های همسن و سال من و شاید حتی بزرگترها با هامون, همانطور که مهشید می گفت پوست انداختند ! انگار می فهمیدی زندگی فقط همینی نیست که اطراف تو جریان دارد . چیزهایی هم هست ! ... چیزهایی که خیلی هم مهمند ! بعد تعجب می کردی چطور بقیه ای که اطراف تو هستند , حواسشان به این چیزها نبوده ! " حمید هامون " آنقدر واقعی و قابل لمس بود که نمی توانستی باورش نکنی . نمی توانستی عاشقش نشوی ... عاشق خل بازی هایش , ذوق و شوق بچگانه اش , شیلنگ تخته انداختنش ... عاشق درگیرهای شخصی اش . عاشق با افتخار عاشق بودنش , عاشق دنبال علی گشتنش ... آنقدر دست و پا چلفتی بود که حتی از پس جمع کردن آشغال های خانه اش برنمی آمد ... کاغذهایش را باد می برد نمی تواند جمعشان کند . همه ی کارهایش زمین مانده بود از رساله ی دکترایش تا طلاق دادن زنش , تعمیر دوچرخه ی بچه اش , هیچ کاری را به سرانجام نمی رساند ... راه انداختن دستگاهی که سعی در فروشش دارد ( شغل دومی که اصلا بهش نمی آید و قرار است ببینیم برای گذران آن زندگی مجبور به کارهایی است که اصلا بهش نمی آید ) ... خواندن و امضا کردن پرونده های کاری همه نیمه کاره ماندند, حتی کشتن زنش و در آخر کندن کلک خودش همه نیمه کاره رها شده اند , ... این اشکال را توی کار مهشید می بیند ها ! پوز خند می زند به مهشید که چی چی رو ساخته که سراغ هر چه که رفته نصفه کاره مانده ... اما تو عاشق این آدم می شدی که زور می زد خودش را بالا بکشد و می فهمیدی نه! نمی شود . قدم به قدم فیلم که پیش می رفت باور میکردی نمی شود, انگار این کارهای نیمه تمام دانه به دانه روی شانه تو , توی تاریکی سالن تلنبار می شد میفهمیدی اينطوری نمی شود خب ! وقتی اینها را کنار تلاشش برای بیشتر فهمیدن می گذاشتی نمی توانستی برایش احترام ویژه ای قائل نشوی ! می گویند نماد مشکلات و مسائل جامعه ی روشنفکری معاصر بود آنهم روشنفکر ساکن جهان سوم! اما چیزی که توجهت را جلب میکرد این بود که ادا در نمی آورد. سعی نمی کرد طور خاصی به نظر برسد... هر جا مخالف بود مخالفتش را بی خجالت به زبان می آورد ... صداقتش را حتی اگر آزارت می داد دوست داشتی. ابایی ندارد از اینکه بگوید فکر میکرده یک پخی می شود اما هیچ گهی نشده ! ادعایی ندارد .

آشنایی با مردی که اسمش حمید هامون است را مدیون بازیگرش هستیم ... یکه جمله ی کلیشه ای است می گویند فلانی نقش را بازی نکرده زندگی کرده ... در مورد حمید هامون حتی ماجرا از این هم فراتر رفته ... همیشه فکر میکنم کارگردان گشته و نزدیکترین بازیگر را به حمید هامون توی ذهنش را پیداکرده و گذاشته طرف جلوی دوربین خودش باشد ... بازيگر عینک خودش را می زده لباس های داریوش مهرجویی را می پوشیده و با کمترین گریم گاهی بدون گریم جلوی دوربین قرار گرفته . با دست خط خودش توی دفترچه کابوسهای حمید هامون را یادداشت میکرده, کارگردان نگفته اینکار را بکن یا آن کار را! پرسیده اینجا اینطور است تو چه کار میکنی حالا !؟ یا چی فکر میکنی ؟ حتی سکانس روبرو شدن با مادر مهشید را خودش نوشته ...پیچیده ترین جمله ها را اینقدر راحت و بدیهی بیان میکند که به راحتی منطقش را می پذیری و جای سوالی باقی نمی ماند. یکبار دیگر نگاه کنید صحنه ای را که میگوید " تو می خوای من اونی باشم که واقعا تو می خوای من باشم ؟ اگه اونی باشم که تو میخوای , پس دیگه من , من نیست . یعنی من خودم نیستم " اگر این جمله را روی کاغذ میخواندید باورتان می شد که بشود آن را طوری به زبان آورد که هر بیننده ای بتواند بفهمدش و باورش کند ؟ به صورتش نگاه کنید وقتی دزدکی می شنود که مهشید برای دکتر روانکاو از همان سیلی و خشونت بی دلیل ظالمانه میگوید که دلش را شکسته ... چقدر چهره اش پشیمان است . مگر می شود به کسی گفت پشیمانی را بازی کن؟ نگاه کنید کمی قبل تر را وقتی می شنود مهشید به دکتر میگوید که چطور ازهامون خوشش آمده . یادتان می آید آن لبخند بی اختیار را ؟ نگاهش کنید وقتی با بهت و حیرت از پسرخاله اش می پرسد: " مهشید من ؟! " بعد وا می رود, طوری که انگار شما هم سوزش چیزی را درون قفسه ی سینه تان حس میکنید ... وقتی توی زیر زمین عکس مادرش را پیدامی کند و آن"آخ" را که از ته دل میگوید و دستش را روی عکس مادر می گذارد , دل بیننده مالش می رود ...

چه کار کردی با ما حمید هامون ؟ ما – مثل مهشید توی مطب دکتر روانکاو نفس عمیق میکشیم و اعتراف میکنیم – عاشقت شدیم تو باعث شدی که پوست بینداریم, و خیلی چیزها رو بفهمیم . ولی راستی راستی با بازیگرت چه کار کردی ؟ حالا می گویند تو نیستی. یعنی نمی گویند تو نسیتی ها ! میگویند تو ماندگاری ! منظورشان اینست که بازیگرت رفته! نفهمیدم حساب بازیگرت را از خودت چطور جدا میکنند ... بعد بی رحمانه میگویند که تو هیچوقت از بازیگرت جدا نشدی و هیچگاه از زیر سایه ی تو درنیامد. قبول ! او سرگشتگی های تو را خوب درآورده بود ولی مگر آن سرگشتگی ها دست از سر بیننده اش بر می داشت که بازیگرش به این آسانی از شرش خلاص شود ؟ آنهم بازیگری که همه چیزش را به تو داده بود صدا , بیان , آن سکوت ها و مکث های معنی دار, بغض هایش , اشکهایش ... راه رفتن , لباس پوشیدن . دست خط . نگاه , حرکت دست و سرش ... او آنقدر مهربان بود و آنقدر تو را دوست داشت و خوب فهمیده بودت که سخاوتمندانه تمام خودش را به تو قرض داده بود تا هر چه را که لازم داری برداری. بعد از آن همیشه از او خواستند که مثل تو نباشد انگار به کسی بگویند خودت نباش !
در یک هفته ای که گذشت سه بار از اول تا اخر تماشایت کردم ... نمی دانی چه حسی به دل آدم چنگ می زند وقتی موسیقی تیتراژ شروع می شود ... مثل خودت وقتی دستت را روی عکس مادر گذاشتی و گفتی "آخ" ! آدم ناخودآگاه میگوید "آخ " و دلش مالش می رود .
یک هفته است سعی میکنم بفهمم که تو شاه نقش او بودی ؟ یا او بزرگترین شانس تو ! یا تماشای یکی شدن شما روی پرده نقره ای بزرگترین رویداد روزگار ما بود !؟
یادش , یادتان به خیر !

* پی نوشت 1: این نوشته اصلا قرار نبود اینطوراز آب در بیاید اما نمی شد از نوشتنش طفره رفت . ممنون اگر که حوصله کردید و تا آخرش خواندید مخصوصا در پایان هفته ای که به نظر می یاد به اندازه ی کافی در این مورد نوشته شده و خوانده شده و دیده شده . اما باور کنید آدم هر کاری میکنه خلاص نمی شه انگاری .

* پی نوشت 2 : اگر اینجا مجددا پینگ شده تقصیر من نیست فقط عکس بالا را عوض کردم و خود به خود پینگ شده این یکی نسخه ی رنگی عکس قبلی است اما در همان کادری که پوستر فیلم بود . همان پوستری که گفتم بالای سرم بود از وبلاگ هوشنگ گلمکانی برداشتمش . راستی بعد از ظهر امروز "شهروند امروز" را گرفتم ... یادداشت حبیب رضایی را از دست ندهید ... شاید این همان چیزی است که من دوست داشتم کوتاه و مختصر بنویسم و نتوانستم و پرچانگی کردم هر جا که میگوید " هامونی که ما دیدیدم ... " دلم هری می ریزد پائین .

 آلوچه خانوم | 1:38 AM 








Sunday, July 20, 2008

بستن پرونده یک هامون باز

اول اینجا نوشتمش. بعد دیدم صفحه خودم بهتره. برام ای میل بزنین اگه کلیدشو لازم دارید

 فرجام | 9:30 PM 








Friday, July 18, 2008




خواب می بینم که در کنار دریا هستم و با عده ای آشنا و غریبه به سویی می روم....

مهشید: دوستت دارم! غصه نخور! پیشت می مونم...
تقوی: منظورم این نبود که تو Initiation نداری ...
مادر: ذلیل مرده! مردم از دستت...


15 سال پیش من و هم خانه ای که سقف مان آسمان بود، پایین میدان هفت تیر می رفتیم که ناگهان خشکمان زد. روبرویمان مردی می آمد که نه عینک پهن مشکیش، که یک دیوار بتونی هم نمی توانست مانعمان شود که بفهمیم او خود حمید هامون است. منی که متنفرم از شکستن حریم خصوصی چهره های آشنا هم نتوانستم مهار خودم را نگه دارم. رفیتم جلو و گفتم سلام! نمی دانی چه قدر دوستت داریم. خندید و با همان صدای زنگ دار گفت: مرسی. گفتم : ولی نمی دانی! و رفتیم...

چند وقت پیش نمیدانم بعد چند سال هامون را دوباره می دیدیم و به حسین سرشار و جلال مقدم و آنیک که رسید همه گفتیم آخ! یعنی هامون هم این قدر قدیمی شد که زنده یاد داشته باشد؟ یعنی ما هم؟....

...ذلیل مرده بیا بیرون! چیزی نیست مادرجون! حمید بیا بیرون!... آی آی آی! قلبت شیکسته. تنها موندی؟ غمخواری نداری؟... داد نزن! نمی زنمت! ... خدایا! برای من هم یه معجزه بفرست!... چیو می خوای بخری؟... آقا جون، دبیری جون، من که فعلاً سالمم، نمی خوامم بمیرم... شیوه برخوردمون چیه؟...این حرفا به نظر من بوی مرگ میده...مگه مرگ تو چه اهمیتی داره؟ ... پاتو از گلیمت بیرون گذاشتی! دانشمند هوشمند! ... عدم یقین، بذار عدم قطعیت.... اگر، اگر و اگرای دیگه، دیگه پدر ایمان نبود. یه کسی بود مثل من و تو... قطع شد یا قطع کردی؟ ... حقیقت داره؟... حقیقت داره؟ ... لاکردار، اگه می دونستی هنوز چه قدر دوستت داریم...

آلوچه خانوم هی بغض می کنه و اشک میریزه. من ولی نه. چشمامو باز می کنم. سعی می کنم حواسمو جمع کنم. یه عمر برای حسرت نبودنت جا دارم. الان باید حواسمو جمع کنم. اینا اولین لحظه هاییه که خودمو می شناسم و تو نیستی. قبلش یا تو بودی یا من نشناخته بودم خودمو. باید حواسمو جمع کنم. این پسرک گیج میشه اگه منم بترکم و نتونم بهش بگم مادر و پدرش یهو چه مرگشون شده. این خونه نباید بوی عزا بگیره...

پریدی توی آب حمید! و این دفعه علی جونی نکشیدت بالا تا یه نفس بکشی و دوباره جون ما هم در بیاد سر جامون و نفس بکشیم. نکشیدت بالا تا بیست سال با تو نفس کشیدن یهو تالاپ! ما چه نسل بدبختی هستیم که اسطوره مون 20 سال عمر می کنه؟ و حالا ما آویخته ها... نسل بدبختی هستیم که یا جایی نداشتیم برای دیدنت یا عمری نماند برای بودنت.

رفقای هامون باز قدیمی. فیلم نامه های هامونتان را بیاورید و جمله آخر را تصحیح کنید: هامون دیگر نفس نمی کشد.... نسل بدبختی هستیم...





* پی نوشت آلوچه خانوم : "حمید هامون" بودی یا "خسرو شکیبایی" را از یک جایی به بعد دیگر نفهمیدیم , رفیق قدیمی ! بچه محل صمیمی پس کوچه های جوانی ما ... "حمید هامون" که شدی برای ما یک پا "علی عابدینی" بودی ! خودت می دانستی ؟! که جرات داشتی باشرمی که ما خوب می فهمیدیمش بغضت را قورت می دادی و می گفتی "دوستت دارم". شیلنگ تخته انداختی و راه را به امید یک معجزه تا تهش رفتی! میدانستی معجزه ی ما بودی ؟ ... چی شد که یکهو غیب ات زد ؟ ... چه وقت رفتن بود آقای شکیبایی !!؟

 فرجام | 2:24 PM 








Sunday, July 06, 2008

" ترومن شو" را دیده اید که ؟

اولش اینطور بود که در " پاورچین " سحر زکریا با شعرهای یاسمنگولا به شهرت جهانی رسیده بود . همان شب به آقای همخانه اعلام کردم که میخواهم وبلاگ داشته باشم . اولش شاید اینطور بود که می نوشتیم برای هم , شاید تنها خواننده های پی گیر صفحه ی خودمان بودیم . کم کم چیزهایی که اینطوری به هم میگفتیم یا باهم برای ثبت در تاریخ می نوشتیم خواننده پیدا کرد. می دانید ؟ بزرگترین افتخار وبلاگ نویسی ام این بود که این شاید تنها خانه ی مجازی دونفره با این نسبت است که این همه دوام آورده. حالا ! چه حقش را داشته باشم چه نه دلگیرم که تنهایم میگذارد. می دانم حتما جایی تنهایش گذاشته ام و حتما همینقدر دلگیر شده . می دانم قصدش تنها گذاشتن من نیست همانطور که من در آن مکان و زمان احتمالی قصدش را نداشتم. بعضی چیزها پیش می آید بدون آنکه تقصیر کسی باشد. بدون آنکه کسی قصد آزار کسی را داشته باشد و شکر خدا من و همخانه ام این چیزها را خیلی خوب میدانیم .
می دانید ؟ خیلی وقت است که اینجا را دوست ندارم . این را می نویسم که بدانید روغن ریخته را نذر امامزاده نمیکنم . مثل این است که در یک خانه ی شیشه ای زندگی می کنی . همه می بینندت , همه می دانند یادگاری هایت کجایند, خاطره هایت چه ریختی اند, گنجت را کجا قایم کرده ای . نترسیده بودی از این همه نگاه , از زندگی کردن جلوی چشم همه ! خواسته بودی که ببینند نوع دیگری از زندگی هم می شود و ممکن است. که خواسته بودی ببینند هست با تمام فراز و نشیبش ! ... اما گاهی دیگرانی هستند که از مشاهداتشان فقط این دستگیرشان می شود که گنج ندارندو نمی فهمند این مدل گنج ها را بابای هیچکس برایش ارث نمیگذارد که آدمیزاد آن را به رنج خویش می یابد. بعد با خودت فکر میکنی چقدر پرتند! کو تا زندگی کردن یاد بگیرند اینها که حتی نگاه کردن را هم بلد نیستند. یعنی نه اینکه بلد نباشندها ! گاهی چشم دیدن ندارند گاهی هم باورشان نمی شود چیزی که خودشان نتوانستند و نساختند یا گاهی هنوز به اندازه ی کافی برای فهمیدنش بزرگ نشده اند می تواند جایی اتفاق افتاده باشه , وجود داشته باشد قد بکشد و ببالد به بودنش بی خجالت, بی منت! جلوی این همه چشم. گاهی رفاقت کرده ای جلوتر بیایند و از نزدیک نگاه کنند و هیچوقت نفهمیدی چطور بعضی هایشان را جو میگرد, قاطی میکنند و جایگاهشان را به کل فراموش می کنند همینطور حریم تو را. می دانید؟ باد همیشه قاصدک نمی آورد .
خیلی وقتها دلم خواسته بود پیشخوان خودم را در این کافه تعطیل کنم و بروم. اما همیشه فکر کرده بودم اینجا یک صفحه ی دونفره است که آن یک نفر دیگر اختیار همه چیز را به من سپرده , که به روی خودش نمی آورد رنگ دخترانه ی در و دیوار اینجا را و دنبال اسمش روی سردر آن نمی گردد... خیلی وقت است که می دانم همخانه ی این صفحه از من نویسنده ی بهتری است . خیلی بهتر و آنقدر خوب می نویسد که می ارزد این صفحه بماند تا او هر از گاهی بنویسد که نوشته اش دیده شود, خوانده شود. نه اینکه فکر کنید منظورم این است که آه که من چقدر نایس و کول هستم ها ! این را هم یادم می آید خیلی پیش آمده او تنهایی جور اینجا را کشیده تا من از غارم برگردم . شما نمی دانید آخر, جغدی درون من است که در یک غار زندگی میکند و گاهی حتی صدای هو هویش از دور شنیده می شود.
همه اینها را نوشتم که بگویم در حال حاضر , حوصله ی این صفحه را تنهایی ندارم. تا بحال ازاین بازی ها نکرده ام که" نمی آیم دیگر " که کامنتدانی پر شود که" برگرد, نازی ... نازی." هرچه را میخواهید بگوئید می دانم ... این را هم, خودم می دانم وقتی همخانه ام اینجا ننویسد چیزی مهمی برای خواندن باقی نمی ماند که پی اش را بگیرید. مدتی سر به سرم نگذارید. یک وقت دیدید خودم خوب شدم .

* پی نوشت 1 : همیشه سعی کرده ام پای این کیبرد احساساتم را کنترل کنم. در این مورد ادعایم می شود. اینبار هر کاری کردم نتوانستم, این پست 5/5 ساعت بعد از نوشته ی همخانه ی دور از خانه ام نوشته شده و پابلیش کردنش 24 ساعت طول کشید .

** پی نوشت 2 : اینکه کامنت دانی رویت نمی شود را فرستنده کنترل می کند به گیرنده های خود دست نزنید .

 آلوچه خانوم | 2:33 AM 








Saturday, July 05, 2008

قصه یکی که قول داده بود بنویسد و دیگر دلش نمی خواست...

جماعت من دیگه حوصله ندارم( از اول تا آخر قصه فرهاد آن دورها می خواند)

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یکی بود که می نوشت و یکی نبود که بخواند. یکی نبود که بخواهد...
یکی بود یکی نبود. یکی بود که همچنان می نوشت و یکی بود که می خواند. یکی بود که می خواست. یکی بود که اشک می ریخت. یکی بود که می خندید و یکی نبود که می فهمید . چرا! یکی بود که می فهمید که نمی فهمید ...
یکی بود یکی نبود. یکی که می نوشت دیگر نمی نوشت و شده بود یکی بود یکی نبود. یکی که بود و بود و یکی که نمی نوشت و نبود. یکی نبود نپرسد چرا. یکی نبود بفهمد چرا. برای یکی که می نوشت و دیگر نمی نوشت، یکی بود که دوست داشت برایش نوشتن را و او نمی خواند و یکی بود که دوست داشت با او نوشتن را و او نمی نوشت. و زیر گنبد کبود پر از یکی بود یکی نبود هایی بود که فقط نمی فهمیدند که نمی فهمیدند.
یکی که بود، که نبود، دلش تنگ شد برای روزهایی که غیر از خدا هیچ کس نبود و شد ققنوس. دوباره شد یکی بود یکی نبود.

بالا رفتیم دوغ بود، پایین اومدیم ماست بود، قصه ما متاسفانه بدجوری راست بود. قصه ما به سر رسید، کلاغه ورد پرسیدن گرفت و به کوری چشم بخیل و حسود به خونه اش رسید.

 فرجام | 9:00 PM 








Sunday, June 29, 2008

ای کسانی که هی سراغ فید این وبلاگ رو ازمون می گیرید , می شه چک کنید ببینید درست شد یا نه و خبرشو بهمون بدین ؟ یک کارهایی کردم یه چیزی پائین آرشیومون ظاهر شد , در مورد کامنتها کاری نمی تونم بکنم چون از کامنت دونی خود بلاگر استفاده نمی کنم .
پس بی خبرمون نذارین ببینیم درست شد یا نه ؟

***

می ترسیم سق سیاهمون امشب روزگار اسپانیا رو سیاه کنه. یعنی می شه برای اولین بار در زندگی ببینیم کاپیتان اسپانیا جام می بره بالای سر ش ؟! یک عمر دلمون به حال ناکامی های اسپانیا سوخته. آلمان رو هر چی پائین بالا می کنیم جز پیراهن خوش دوخت مربی اش چیز دیگه ای نداره . خب خوشم نمی یاد مگه زوره ؟ من از این ریخت فوتبال خوشم نمی یاد. خلاصه که ای خدا یعنی می شه؟!

* پی نوشت یعد از فینال : ای خدا یعنی شد ؟ !

* * پی نوشت پی نوشت : خط و نشان منو یادتون می یاد ؟ یادتونه گفته بودم قهرمان تیمی هست که از مسیر دو شب دوم یک چهارم به فینال می رسه؟که آلمان و ترکیه رو در دو قدمی فینال فراموش کنید؟ که قهرمان از اونور می یاد ؟ ای جانم ! ای جانم ! گفته بودم ! نگفته بودم ؟ !

*** !خدا یا شکرت که زنده موندم و باخت دیگری ازآلمان در فینال دیدم. دو نقطه دی ! .

 آلوچه خانوم | 4:47 PM 








Monday, June 23, 2008

این یکی را می دانی فقط می نویسم برای تو. نمی دانم باز چند نفر خیال می کنند این تو یعنی من. اما فقط به خودت گفته بودم این را می نویسم برای تو. می دانی که دوستت دارم. می دانی که نمی شود این را بلند گفت. چون باید یک عالمه جواب بدهی چرا و چطور و از کی و تا کی و چقدر و چه و چه و چه. گمانم ولی خودت می دانی چرا و از کی و چقدر. می دانی چند بار آلوچه خانوم زورکرد بخوانمت و در می رفتم؟ می دانی عاشق این بغض لعنتیت هستم که گیر می کند از زندگی توی گلویت و بی هوا پاره می شود وسط جمله هایت و نفس جماعتی را می گیرد خط به خطش تا تمام کنند این غصه نوشته را که نمی شود از لذت و سوزش خواندنش گذشت. به همین سادگی و قشنگی که گفتم دوستت دارم. اما خیال نکن به همین سادگی می شود فهمیدش و می شود گفتش. جایی که حتی اگر دیگران هم تو را دوست داشته باشند تو باید جوابش را بدهی و بازجویی شوی، به خودت شکر می خوری کسی را دوست داشته باشی. اصلا تو به هفت پشتت می خندی غیر از ناموست کس دیگری را بخوانی یا بخواهی یا بفهمی.

می دانی یا نه که چه همه مثل خودت گیر کرده ام با خودم و خانه ام و جماعت سبزی پاک کن خاله زنک که مثل موریانه زیر گوش هم طناب می بافند برای آویزان کردنم. به جرم چه؟ این که ارتفاع زیر سرت را اندازه بگیرند و شلوارهایت را بشمارند با بودن و نبودن و خندیدن و نخندیدنت. آدمهایی که خودشان می گویند از نرم ترین تعریف جهنمی که این همه سال گذرانده ام هم یک هفته خوابشان نبرده. من را داوری می کنند. من را. من که آن زندگی شیر و عسل و مهاجرت با بلیط بابا و کار پیش پدر زن آینده و اروپا و ماشین و خانه و شغل و تحصیل و تامین و آینده و گذشته و خاطره و آبرویم را ریختم زمین و طوفان را از رو بردم و برهنه ایستادم و شرم آبم نکرد تا بمانم با تنها کسی که می خواهمش. من که 10 سال پست تر از پسر مستخدم پدرم زندگی کردم و اخم نکردم تا قبول کنند حریف خواستنم نیست کسی. من را داوری می کنند که چقدر عاشقم.

هزار و یک رفیق دیده و ندیده و چند حیران بی کجا که آویزانت می شوند و دو سه تا نخاله بی کار و بیمار که بقول آلوچه خانوم صبح تا شب نشسته اند از سوراخ کمد نگاهت کنند و زاغت را بزنند همه اش تقصیر من است که می نویسم اینجا و چند نفر خوششان می آید. تقصیر این صفحه است که مثل خانه لب جوب دهات بالا درش همیشه روی همه باز است. میبینی؟ این قصه خیلی فرق می کند با مال تو اما همان است. آخرین بار کی بود نوشتی؟ قبل از آن؟ یعنی تو فقط این همه مدت دوبار دلت رفته برای نوشتن؟ یعنی نترسیدی از نوشتن و دردسر؟ می بینی خیلی فرق می کند و همان است؟ راستی تو خبر داری ما که قلم خوبی داریم و از دل می نویسیم و شیرین بیانیم و حرف نداریم شبیه کدام جانور توی این دنیاییم؟ کجای دنیا این همه شکنجه دارد برای خودت توی دفتر خودت نوشتن؟ کجای دنیا هزینه نوشتن را آن که می نویسد می دهد؟ فقط آن که می نویسد؟ و هر چه بهتر بنویسد تاوانش بیشتر؟ کجای دنیا این جور خر تو خر است غیر اینجا؟

بیا سندیکا تشکیل بدهیم. بیا اعتصاب کنیم. بیا راهپیمایی اینترنتی دو نفره راه بیاندازیم و حق مان را بگیریم. حقوق مادی و معنوی سرمان را بخورد. یک کاری کنیم بخاطر نوشتن توی سرمان نزنند. بخاطر این که بعضی ها نوشته هایمان را می خوانند و دوست دارند توی سرمان نزنند. بخاطر این که بعضی ها که نوشته هایمان را می خوانند دوستمان دارند توی سرمان نزنند. بیا فرار کنیم. سر جایمان باشیم و فرار کنیم. یک صفحه بن بست بی پیوند باز کنیم برای خودمان. یکی بنویسد و آن یکی نظر در کند. دلقک بازی دربیاوریم. مثل این فارغ التحصیل های مدرسه موشها که همیشه با تبادل لینک کاملا موافقند و عوضی گذارشان به این کوچه افتاده، ته سوختن جگرت که زور زدی جمله اش کنی، بنویسیم وب نازی داری عزیزم منم آپم به کلبه محقر من هم سر بزن. خوشحالم می کنی. بوس و لیس و فیس! ... بیا دعوا کنیم، قهر کنیم. تهدید کنیم دیگر نمی نویسیم. التماس هم کنیم که برگردیم. فحش بدهیم . جیغ بزنیم. هر کس را خواستیم درازش کنیم . حرف ناجور بنویسیم. هر چه فکر می کنیم را اصلا بنویسیم... تو را نمی دانم. ولی من خیلی وقت است از خجالت صاحبخانه این صفحه زور می زنم و می نویسم.

تو هم فهمیده ای یا نه که دوست داشتن برای ما جرم است. چون غلط می کنیم و بلند بلند پیش چشم این همه مردم فکر می کنیم. این که چه کسی را از چه کسی بیشتر دوست داریم و نداریم را بهتر از خودمان می دانند.ممیزی می شویم. ممیزهایش را هم که خوب شناخته ای؟ عصاره های عقده عاشقی که به عمرشان غیر خودشان عاشق کسی نشده اند. همانها که فقط همبند خانه شان را توی مهمانی در آغوش می گیرند. همان ها که خانه شان تولیدی پرچم اسراییل از شلوار همسر است. همان ها تو را ممیزی می کنند و مرا. کوتوله ها وقتی از بلند شدن ناچار می شوند یا توی سرت می زنند یا زیر پایت را می کشند.

ختم کلام: ملت همیشه در صحنه! وقتی توی این صفحه، توی این دنیای شما جا نیست سالی یک بار برای لیلایم که یا سیانور خورد یا گلوله بنویسم. وقتی جا نیست باشم و زندگیم را جهنم نکنند. وقتی رگ غیرت بعضی ها از این که بعضی ها مرا دوست دارند و من هم بعضی ها را هی جوش می زند یا تاول. وقتی نمی شود نوشت این نوشته مال کیست. وقتی من نمی خواهم و او نمی تواند بنویسد. می خواهم سر به تن این دنیای مجازی و متعلقاتش نباشد. و خدمت بعضی ها عرض کنم، وقتی روشنفکریتان همه جایتان را ناسور کرده. وقتی عمری است اسباب کشیده اید وسط تمدن. وقتی غرق دنیای مجازی و هزاره سوم و پردازنده های نجومی شده اید، اما هنوز ارثیه پیژامه و لگن و آفتابه مغرتان را به هر چه فکر می کنید دنبالتان خیر کش می کنید... می خواهم سر به تن این دنیای مجازیتان نباشد. فرقتان با زمان شاه سلطان حسین خدا بیامرز برق است و لپ تاپ و انرژی هسته ای. ما نیستیم. به تو می گویم رفیق. لااقل تا تو نمی نویسی نیستم. بنویسی می نویسم. ننویسی هم نیستم. اینها را هم گفتم که خیال نکنی دلم برایت می سوزد. گفتم بدانی جگرم می سوزد. بنویس تا بنویسم.

 فرجام | 11:56 PM 








Sunday, June 22, 2008

هلند به روسیه باخت اما قبل از شروع بازی "فان باستن" محبوب ما بازی را به استادش "گاس هیدینگ" باخته بود ... هلند به روسیه باخت در بازی ای که واقعا روسیه به مراتب بهتر از هلند بود . و هلند اصلا شبیه سه بازی اولش نبود ... ترسیده پا به زمین گذاشته بود شاید گاس هیدینگ خوب فهمیده بود تیمی با مشخصات هلند که سه بازی رویایی داشته و در این تورنمت هیچگاه عقب نیفتاده اگر در اولین مسابقه حذفی اش گل اول بازی را دریافت کند به هم می ریزد وگرنه ریسک نمی کرد و بازی را سراپا حمله شروع نمی کرد. هلند دوست داشتنی بد بازی کرد و حذف شد . گاهی اینطور می شود خب ! نتیجه عین عدالت است این نتیجه ی عین عدالت وقتی بچه تری دردناک است وقتی بزرگ می شوی طور دیگری است ... بچه تر بودم ایتالیا در نیمه نهایی جام نود به آرژانتین باخت, کینه ی آرژانتین را از همان لحظه به دل گرفته بودم ... ولی از دیشب تا حالا فکر میکنم اگر این روسیه تا آخرش همینطور خوب بماند و حساب شده بازی کند اشکالی ندارند که از برنده بازی امشب هم گذشته و به فینال برسد !
آقای همخونه می گویند اینطور نمی شه معتقدند امشب ایتالیا از اسپانیا می بره , این جام جام بازنده هاست , هر سه تیمی که در سه شب گذشته صعود کردند تیم دوم گروهشان بودند و صدر نشین ها حذف شدند.می گویند ایتالیا از روسیه می برد و فینالیست می شود . راستش دلم نمی خواهد این ایتالیا فینالیست شود از شکست در فینال بدم می آید ... می دانم آنقدر موزمار است که حتی قهرمان شود ... ولی با این دونادونی ؟ قدری باور کردنش مشکل است .
ایتالیا را دوست دارم اما عمیقا دلم می خواهد تیمی از اینور به فینال برسد که بتواند بدون اینکه حرف تویش باشد قهرمان شود .

- سوال : ببینم کسی غیر از ساروی کیجا از نوشته ی قبلی اینطور برداشت کرده که من حساب آلمان محبوب ایشان را با تیم هایی مثل ترکیه و یونان یکی کرده ام؟ شاید اگر من و دوستم بانو ساروی, منظور همدیگر را همیشه خیلی خوب متوجه نمی شدیم اینقدر تعجب نمی کردم .

 آلوچه خانوم | 2:53 PM 








Saturday, June 21, 2008

فوتبال شبیه زندگی است یا زندگی شبیه فوتبال ؟

درست لحظه ای که که ترکیه گل تساوی را به ثمر می رساند قیافه ی کروات ها از مربی گرفته تا دروازه بان شبیه بازنده ها می شود . سه تایی که پنالتی شان را خراب کردند وقتی پشت توپ قرار میگرفتند انگار می دانستند کار تمام است, قیافه شان قبل از بعد از ضربه تفاوتی نداشت ! اما آن وری ها چیزی برای از دست دادن ندارند ,
از تیم هایی که مثل ترکیه بازی هایشان بی حساب و کتاب است و یک دفعه اینطور رگ میکند خوشم نمی آید , انگار فقط آمده اند مزاحم دیگران شوند و رویاهایشان را به هم بریزند . نه پیشینه ای دارند و نه دورنمایی ! چسبیده اند به لحظه , دم غنیمت است هر چه بیشتر باقی بمانند بهتر . اصلا برایشان مهم نیست اینکه یک هنگ تک اخطاره اند که چند تایی شان بازی بعدی را همین حالا از دست داده اند . بیخیال , خدا بزرگ است لابد .یک هو جو میگیردشان , نمی فهمند که خاشاکی سبک اند که آب اتفاقی به این سمت آورده شان ... بعد هم گوشه ای گیر میکنند و کارشان تمام است . تفاوت سنگ ته رودخانه و خاشاک را نمی فهمند . نمی دانند که وزن سنگ است که زیر آب سرجایش نگهش می دارد .
بدی اش این است که خودشان هم می دانند این به اصطلاح پیروزی چیزی نیست که بشود رویش حساب کرد ! یونان جام قبل یادتان می آید . اروپا این دوره حق شان را کف دستشان گذاشت با یک اردنگ روانه شان کرد تا یادشان نرود جایگاهشان کجاست که آن قهرمانی فقط بیست و چهار ساعت دوام داشت شوخی بی مزه ای که بیشتر نتیجه چند بدبیاری بود که یقه ی دیگران را گرفته بود . قهرمان باید برازنده ی قهرمانی باشد تا به حساب بیاید .

- نتیجه گیری پیشبینی مندانه : بدترین قسمت ماجرا این است که از همین حالا آلمان را در فینال می بینی ... گاهی , فینالیست شدن چه آسان دست می آید!
- نتیجه گیری اخلاقی : حتی اگر شوکه شدی مواظب باش قیافه ات شبیه بازنده ها نشود .
- خط و نشان : دو شبی که گذشته را فراموش کنید , قهرمان فینالیستی است که مسیرش از دو بازی امشب و فرداشب طی می شود .
- شباهت نا خوش آیند : چقدر فوتبال خودمان شبیه همین تیم هایی است که گفتم دوست ندارم
- اعتراف یا توصیه : بعد از فوتبال زیاد بیدار نمانید چون ممکن است به درک ارتباط شقیقه و شقایق نائل شده دچار احساس خود فیلسوف بودگی شوید
- سوال : فکر میکنید آقای صدر برای اولین بار بعد از کدام مسابقه دچار بی خوابی شد ؟!


- مهم ولی بی ربط : این نوشته را از دست ندهید و در ابراز نظرات گهربارتان خساست به خرج ندهید .

 آلوچه خانوم | 4:46 PM 








Thursday, June 19, 2008

شب- سکوت - کویر – لیلا - مرثیه
.......................................... ......................



................................................................................


گوش کنیم

سانسور شد. اگر خواندید ببخشید که نوشتم. اگر نخواندید هم ببخشید که پاک شد. مرده شور من و وبلاگ و زندگی را با هم ببرند عجالتاً خداحافظ تا فردایی که بشود نوشت

پی نوشت: گفتن ندارد که درد سانسور و خود سانسوری از ننوشتن بیشتر است. چیزی که نوشته بودم تکرار همین بود و حرف تازه ای نداشت. غصه اش باز سرباز کرده و قاطی شده با حال و روز بدی که خیلی بد است. غصه ای که شاید نوشته خوبی شود اگر نوشته شود. اما بهتر است دودمان خودم را به باد ندهم. این غصه نوشتنی نیست. حتی چنان بغض پیچیده ای دورش پیچیده که گمانم گفتنی هم نیست. خواننده اش هم خودش می داند کیست. شاید اگر او بتواند وادارش کند به خوانده شدن اگر بخواهد و بتواند تا دیرتر نشده. گیر کرده ام میان یک عالمه بازی نیمه تمام که رفته اند تا ناکجاهایی که گمم کرده. یک عالمه رفاقت و دشمنی که حس و حالی برای پاییدن و پیرایشش دیگر ندارم و یک عالمه چشم که میان خطهای این صفحه دنبال آدمی می گردند که می شناسندش. حتی همین نوشته لیلا را که لینک کردم مجبور شدم قیچی بزنم برای خوانندگان جدیدی که به جمع ما اضافه شده اند. خداحافظ تا همان فردایی که بتوانم بنویسم.

 فرجام | 1:21 AM 








Saturday, June 14, 2008

کاش طعم گس این حسرت را شما هم چشیده باشید ....

وقتی نوجوان و نوبالغ با سری پر از هوای عاشقی، چشم باز می کنی در هوایی که نه بوی عاشقی می دهد نه حرف عاشقی می فهمد نه جایی دارد برای عاشقی... وقتی پشت در پشتت را نگاه که می کنی پیشانی نوشت همه شان یا تن دادن به تکرار بوده یا هدر شدن در حسرت... وقتی تیپدن خون دمنده تازه ای را زیر رگهای بزرگتر شدنت لمس می کنی و کسی نیست معنایش را بفهمد یا بفهماندت... وقتی چشمانت می چرخد پی عاشقی و دلت نمی فهمد چه مرگی است این گردش زمین و زمان دور سرت...

میانه این قحط عشق و قحط معشوق بو می کشی برای عاشق شدن، برای مثل عاشق ها شدن. یکی را می بینی عاشق زیباترین شده، یکی عاشق جذابترین، یکی عاشق خودنماترین، یکی عجیب ترین، یکی بی رحم ترین... و تو چشمت می افتد به گوشه ساکتی که عشقت نشسته تا پیدایش کنی، که نه زیباترین است، نه جذابترین، نه خودنماترین. بی سر و صدا و ادایی، بی نقص ترین و متفاوت ترین و تاثیرگذارترین است و بی نظیرترین. تو نگاهش می کنی و عاشق می شوی و باز نگاهش می کنی و نگاهش می کنی و عاشق تر می شوی. مست داشتنش که چشم بر می داری و دورت را نگاه می کنی، خونت خشک می شود از این همه نگاه که بی پلک زدن، حیران خیره اند به همانجا که تو بودی! عشقترین تو محبوب ترین هم هست و تو چشم نداری این همه چشم مزاحم را ببینی که هرکدام سهمی از عشق تو را دزدیده اند.

و در یک لحظه، عشقی که فقط مال تو بود و دیگری و دیگری و دیگری... عشقی که هیچ وقت تو را ندیده بود و نمی شناخت و دیگری را و دیگری و دیگری را... به ثانیه ای نیمه تمام می ماند و پر می کشد و پرپر می شود و پرپرت می کند و دیگری را و دیگری را. و تو و همه چشمهایی که چشم دیدن هم را نداشتید، نگاه هم می کنید آه می کشید و اشک می شکنید در چشمهای هم. و میان این همه آدم دیگر فقط تو می دانی چه می کشی و همان چشم هایی که چشم دیدن هم را نداشتید... و روزگار تو را می ساید و می گذرد تا شاید دوباره روزی یاد این عاشقی کنی همراه آن چشم ها...

این بود نوشته من درباره جام ملتهای اروپا. اگر لازم است ترجمه اش را هم بخوانید:

مایی که وصفمان را شنیده اید، روزگاری میان سه نوبت جنگ جنگ تا پیروزی و دوبار آژیر قرمز و یک ساعت ورزش و مردم در هفته، می گشتیم دنبال اسطوره، که از سینماهای بسته نمی آمد و از آدمهای باد دررفته کتابهای تاریخ یا شاعرهایی که نمی نوشتند و صداهایی که نمی خواندند. ما عاشق فوتبال شدیم و بعضی هایمان که حال اطوارهای پلاتینی را نداشتیم و اعصاب جادوگری خودنمایانه مارادونا و آدم آهنی های آلمانی و سامبای ناکوک برزیل را، عشقمان شده بود یک مثلث نارنجی که یک مارکو داشت که نه مثل گولیت سرش را کرده بود توی چرخ گوشت نه مثل رایکارد تف می کرد. آرام و نجیب و بی ادعا. نه خیلی زیبا بود نه خیلی جذاب نه خیلی خودنما. یک طوفان که جادویش یک ثانیه طول می کشید و در چشم به هم زدنی هر ناممکنی را ممکن می کرد... و مارکو دوست داشتنی ما پیش چشم بهت زده ما در یک لحظه پایش جایش گذاشت و یک ماشین آلمانی لهش کرد و قصه عاشقی ما حسرتی شد که با هم فقط مرورش می کردیم.

حالا نارنجی همیشه ناکام برگشته با مردی که از سفیدی شقیقه هایش که می گذری چشمش قبلت را می لرزاند. او همان عاشقی نیمه کاره است که مثل همان روزها می کوبد و می روبد و می برد. بی خودنمایی و رحم. می گویی چقدر پیر شده و یادت می افتد خودت را هم توی آینه نگاه کنی با موهای کم و سفید و چین های ریز روی صورتت.

نمی دانم این عشق ناتمام می خواهد سر و سامان بگیرد یا دوباره حسرتی بار کند روی همه عشق های نیمه کار تلمبار شده این همه سال روی دل مان. چکار می خواهی بکنی مارکو؟ می بینیمت با همان لبخند مغرور و عمیق بچگانه با جامی که می درخشد در دستت یا باز هم چشمت خشک می شود به..... نفوس بد نزنم. منتظریم مارکو! این بار به اندازه دوبار عشق نیمه تمام. منتظریم

 فرجام | 10:58 PM 






20 ساله منتظر دیدن این هلندیم دقیقا از یورو 88 تا همین سه روز پیش ... داره می چسبه . به این میگن یه جام ملتهای دلچسب, با تماشای خواری و خفت آلمان و فرانسه حالی عظیم می بریم ... می دونم ایتالیا هم داره گند می زنه . ولی یه سوال! جدی شما ها از خرابکاری های پشت سر هم ایتالیا دارین جا می خورین ؟ ببینم از ایتالیای دونادونی اونهم بدون کاناوارو چه انتظاری دارین ؟
هر اتفاقی که توی این جام بیفته هیچی برای من یکی خوشآیند تر از دیدن اوج هلند با مربی گری مارکو فان باستن نیست ... هیچوقت در زندگی ام هیچ فوتبالیستی رو اندازه فان باستن دوست نداشتم .

* پی نوشت : اینجا و اینجا روزنوشت های ما در جام جهانی گذشته موجوده ... قبلا هم در مورد مکنونات قلبی ام .نسبت به هلند و فان باستن نوشتم

 آلوچه خانوم | 1:26 AM 








Wednesday, June 11, 2008

Spidism

وقتی مسئولیت یک انسان، یک کودک به گردن شما است، گاهی می مانید چه کنید. این که باید مواظب باشید ذهنش قالب گیری نشود و ذهنش سالم بماند خیلی مهم است. این که آزاد و مستقل باشد برای انتخاب و فکر کردن هم خیلی مهم است و وقتی این مهمات روبروی هم قرار بگیرند گاهی خیلی چیز تو چیز می شود.

نمی دانیم از کجا شروع شد. برای خودمان باد می کردیم و یک وری می نشستیم که باربد از بچگی هر شب قصه شنیده و فقط کتاب می خواند و حسن و لوبیای سحرآمیز می بیند و مدرسه موشها. اصلا نمی داند دیجیمون و مگامن و اینها یعنی چه. وقتش با چیزهایی بهتر از کارتون و تلویزیون پر می شود و .... که ناغافل دیدیم یک روز باربد ایستاد وسط خانه و اعلام کرد: " من اسپایدر منم!" ما گفتیم جان؟! گفت اسپایدر من! گفتم بابایی تو مگه می دونی اسپایدر من چیه؟ گفت بله! تازه من تار هم پرت می کنم. خودمان را کشتیم و نفهمیدیم روح اسپایدر من از کجا به جوان اول منزل ما حلول کرده.

خلاصه که افتادیم توی تار. لباس اسپایدر من، نقاب اسپایدر من، عروسک اسپایدر من قرمز، سیاه، آبی، خردلی، خال خال پشمی، عینک اسپایدر من، کیف، لیوان، کتاب، دستمال و .... به طور کامل اسپایدر من مال شدیم. زندگی مان به رنگ آبی و قرمز با راه راه سیاه درآمد. از آنجا که باربد دردونه حسن کبابی خانواده محسوب می شود و نوه اول پدری و مادری و عسل و مربای یک لشکر خاله و عمو و دایی است خانه ما تبدیل به نمایشگاه اسپایدر من و امنیت اجتماعی شد. من با این که حالم از این گول زنک های بازاری مدرن برای بچه ها به هم می خورد، اما حقیقتش یاد بچگی خودم می افتادم که 5 سال تمام کف و خون جناب زورو بودم و حتی اجازه نداشتم یک سیخ ناقابل به عنوان شمشیر داشته باشم، چون خطرناک بود. دست آخر هم خانوم والده بعد از یک سال وعده و وعید و معدل 20 و پسر خوب شدن و کلی بشین و بمیر کردن زحمت کشیدند و یک شنل زورو برایم دوختند و من عرش را سیر می کردم. هرچند شنل مربوطه چند اشکال فنی جزیی داشت. اول این که مخمل بود، دوم این که حاشیه اش دندون موشی بود، سوم این که دو تا جیب جیگر به شکل قلب داشت و چهارم این که سبز بود و خدا را شکر که سبز بود و با شنل شنل قرمزی اشتباه نمی شد. الغرض خودمان عاشقی کشیده بودیم و دلمان نمی آمد پسرک را محدود کنیم.

بالاخره خانوادگی نشستیم تا باربد فیلم های اسپایدر من را ببیند. پسرک رسماً داشت پس می افتاد. در حالی که عرق کرده بود و قبلش به شدت می زد چسبیده بود به تلویزیون و اسپایدر من را نشان می داد و رو به ما داد میزد: " این منم! من اینم! بابایی! کیش کیش!" و تار پرت می کرد. لباس اسپایدر من را می پوشید و همزمان با پیتر پارکر مری جین را نجات می داد و به درجه فوق اسپایدولوژی رسیده بود. یک بار که در حال پرش با تار از روی صندلی خورده بود زمین و با تمام حجم دهنش نعره می کشید گفتم: آخه مگه تو اسپایدر من نیستی؟ اسپایدر من کجا گریه می کرد؟ در حالی که هم چنان نعره می کشید گفت: اونجایی که باباش کنار خیابون داشت می مرد.... وقتی که اسپایدر من می شود خودمان را بکشیم عینک نمی زند. چون پیتر پارکر هم در زمان اسپایدریدگی عینک نمی زند.

قضیه خود اسپایدر من بینی کم کم به جاهای باریک می کشید. یک بار با یکی از دوستانش داشت بازی می کرد و با لباس فرم پرید وسط و به بچه طفل معصوم که با دهان باز نگاهش می داد توضیح داد: این نقاب آقای اسپایدر منه و همین طور که می کند ادامه داد: این پیرهن آقای اسپایدر منه! این شلوار آقای اسپایدر منه ( و تا ما بیاییم به خودمان بجنبیم)... این شورت آقای اسپایدر منه، اینم شاندول آقای اسپایدر منه .....

کارمندان شهرکتاب پونک یکی از تفریحاتشان دعوای من و باربد سر خریدن چیزهای اسپایدرمن دار فروشگاهشان است. چند وقت پیش دیدم روی گواهینامه ام برچسب اسپایدر من چسبیده و البته باربد کاملا از این قضیه بی خبر بود جان عمه اش! الان حدود 10 جور سی دی اسپایدر من دارد، حتی نسخه با زیرنویس مالایی و چینی.به خاطر بازی کامپیوتری اسپایدر من آلوچه خانوم بعد یک عمر آبرو داری مجبور شد دست به بازی بزند و در زدن دکمه مثلث به جناب آقای اسپایدر من باز کمک کند تا به قول خودش برود توی " مهموریت ! "

یک قصه ای داشتیم به اسم در زیر قارچ که مورچه موقع باران می رفت زیر یک قارچ کوچک و حیوانات یکی یکی می آمدند و به زور زیر قارچ جا می شدند. این قصه مدتی است تبدیل شده به در زیر قارچ خنده دار که مورچه در زیر قارچ با آقای باربد اسپایدرمن و باربد بت من و باربد سوپر من و مک کویین و مگا من و .... دیدار می کند. من خاک بر سر بزرگترین آرزویم این بود که باربد این قدر بزرگ شود که شبی یک قصه شاهنامه برایش تعریف کنم. اولین قصه رستم را که شروع کردم گفت: بابایی یعنی رستم از اسپایدرمن هم قوی تره؟ گفتم بعله. گفت اشتباه می کنی. اسپایدر من از همه قوی تره...

گاهی می مانی کار درست کدام است. گاهی فقط باید بنشینی و بخندنی یا گریه کنی. گاهی هم باید کمی صبر کنی. ما صبر می کنیم. فقط ای به روح و روان خودت و جد و آباد عنکبوتت جناب آقای اسپایدر من که چیز زدی به زندگی و اعصاب ما. الهی ته یه کوچه بن بست یه شب تاریک بیفتی گیر زورو تا یهZ روی شاندول و کان مانت بکشه و بفهمی یه من ماست چقدر کره داره .

پ.ن: داریم رو باربد کار می کنیم که به زورو رضایت بده.
پ.ن.د : ( پی نوشت دو) برای باربد لباس زورو گرفتم.
پ.ن.س: به باربد میگم تو وبلاگ آلوچه خانوم نوشتم تو چقدر اسپایدر منی. میگه نه! من دیگه زوروام!
پ.ن.چ: ایییییییییییینننننننه !!!میگن به مرگ بگیر تا به تب راضی شه شنیدید؟

 فرجام | 11:42 PM 








Monday, June 09, 2008

در حال حاضر جو 5 - 6 روز حضور در گیلان زمین اینجانب رو اخذ کرده تا اطلاع ثانوی " نه بارسلون نه میلان - فقط پگاه گیلان "
فرجام میگه هیچ فکر کردی اگه پگاه قهرمان شه میخواد بره جام باشگاههای آسیا چه کار کنه ؟ میگم همون کاری رو که استقلال و پرسپولیس در سی سال گذشته کردند ... بذار قدری هم پگاه گند آسیایی بزنه , چه اشکالی داره ! ولله به خدا! جام بردن این استقلال اونم با قلعه نوعی که از همه جا رونده برگشت سرجاش در حال حاضر از صد تا فحش بدتره, در مورد تیم ملی که مربی اش علی دایی است هم همین احساس رو دارم ... بازی هاشو ندیدم ولی دروغ چرا از شنیدن خبر گل زندی قدری یعنی راستش کلی مشعوف شدم ...
اینارو بیخیال ... شما می فرمائید من چه کنم ؟ چه معنی داره ایتالیا و هلند با هم گروه بشن ؟ اونهم در کنار فرانسه خر شانس ؟ بدیهی است که امشب قلبمان را تقسیم کرده به تماشای بازی می نشینیم ...

* پی نوشت : نمی توانیم شادمانی و مسرت خودمان را از توقف فرانسه پنهان کنیم ... امیدواریم همین فرمان ادامه دهد . آمین .

**پی نوشت 2 بامداد : بعد از گذشت این همه سال کماکان مارکو فان باستن رو بی اندازه دوست می دارم . چقدر پیر شده ظرف این دو سال !
از برد هلند بی اندازه خوشحالم ... از باخت ایتالیا بسیار دلم گرفته ... کاش تفاضل گلها کمتر بود . دلم نمی خواد ایتالیایی که عنوان قهرمانی جهان رو یدک می کشه اینطور تحقیر بشه ... اون مشنگ هایی که دونادونی رو بعد از استعفای لیپی بزرگ انتخاب کردند الان چیزی برای گفتن دارند ؟
یه چیزی ته دلم میگه هلند این برد رو لازم داشت و ایتالیا می تونه خودشو پیدا کنه قبلا به دفعات این کارو کرده ... با این دونادونی و مصدومیت کاناوارو چه طوری میخواد اینکارو بکنه هنوز نمی دونم فعلا شر این فرانسه ی نکبت کم شه بقیه اش رو خدا بزرگه . با وجود این شکست سنگین کماکان فکر میکنم و از صمیم قلب امیدوارم هلند و ایتالیااز گروه مرگ صعود کنند .

 آلوچه خانوم | 9:48 PM 






گزارش تصویری از سفر - قسمت اول
گیلان سبز , زیبا و مه آلود
تصاویر : + , + , + , + , + , +





توضیح ضروری : سنگینی صفحه را به بی جنبگی آلوچه بانوی دوربین دار ببخشید -

- توضیح ضروری بعد از چند روز : به خاطر سنگینی صفحه جز دو عکس آخر که دلم نیومد بهشون دست بزنم بقیه رو لینک کردم

 آلوچه خانوم | 8:39 PM 















فرستادن نظرات


کتاب آلوچه خانوم










لیست وبلاگهای به روز شده
خانه هنرمندان ايران
عکاسی دات کام
سينمای ما
کودکان ايران
تهران اونیو
مجله زنان
زنستان
روز




وبلاگهايی که می خونم





آهنگ هایی که دوست دارم

Kitaro - Agreement

Nat King Cole - Nature Boy

Roy Clark - Yesterday, when ...

Damien Rice - The Blower's Daughter

Jennifer Hudson - One Night Only




Google



Archive

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?